چرا من؟

درد و دل یه دختر تو یه نقطه از این دنیای بی همه چیز

یه چیزی اومد تو ذهنم صبح با خود عهد بستم حتما تو این جا بنویسم بخونید بگید اخه ما هم دختریم؟

امروز نوبت من بود تخته پاک کنم یکی از دوستامم اومد کمکم تختمون گندس داشت پاک میکرد گفت:

این گرگانی هم یه سفت مینویسه پاک نمیشه جاش میمونه

حالا از اول سال که معلم شیمیمون داره با میخ مینویسه رو تخته رو هیچ کس نمیبینه تا یه معلم مرد دیدیم باید حتما یه چیزی بگیم اصلا امکان نداره

خلاصه این که ادم شیم ایشالا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 19:6  توسط نگار  | 

از مسافرت برگشتم

سلام

وبلاگم خوبی؟ خوبی گلکم؟

دلم برات تنگیده بود بوس

چند وقتی بود دلم میخواست بزارمت کنار ولی انگار نمیشه اومدم تا دوباره درد دل کنم

اومدم بگم عید کوفتم شد هر چند بهرت از سالای ژیش بود ولی بازم خوب کوفتم شد رفتیم شمال فرداش بزگشتیم رفتیم ابهر فرداش برگشتیم و من دوباره این جام پشت لپ تابم و درست نمیدونم چی بنویسم

از این که نمیدونم چم شده بود که انقدر خوب وسطی بازی کردم یا این که از این که تو خونه ی عموم گفتم من تنها جلو میشینم دریغ از این که کی قرار بود بغلم بشینه و یا روز بعد که تسمه ی هیدرولیک ماشین خراب شد و من دوباره باید بغل همون شخص میشستم خوشم نمیاد از این چیزای بی خود حرف بزنم

راستشو بخوایین فکر میکنم بدونم دلم میخواد چی بخونم تو دانشگاه :

مهندسی راه و شهر سازی و اون قدر موفق بشم که همه ی این خیابونای بی خود و به درد نخور رو زیر رو روکنم

هر چند دکوراسیون داخلی هم دوست دارم ولی این به ایرانمون کمک میکنه ولی اون نه

خلاصه این که فردا باید بریم مردسه همون مدرسه که همه دلشون براش تنگ میشه ولی شب رفتن عزا میگیرن که چه زود تموم شد

وبلاگ عزیزم ممنون میشم دعا کنی این ۲ ماه و نیم زود بگذره تابستون بشه ما هم بشیم پشت کنکوری حداقلش از الان بهتره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 20:52  توسط نگار  | 

دیروز خالم برگشت و مهمونی داشت ولی اون نیومده بود خیلی خوشحال بودم که نیست چون دیگه مجبور نبودم خوشحالیمو به خاطر اون هدر بدم میتونستم راحت بخندم بدون این که اون منو نگاه کنه

عوضش کسی که تو خواب دیدم و دوست داشتم واقعی بود ولی میدونستم که نباید واقعی باشه اون جا بود و من با تمام توانم سعی کردم ابرو ریزی نکنم ولی انگار نمیشه من بدون ابرو ریزی از جایی برم خیلی هم که خودتو نگه داری یه دفعه منفجر میشی و خراب کاری رو میکنی البته ممکنه کسی نفهمه ولی بعدش که خودت فکر میکنی میبینی اگه فلان کارو نمیکردی خیلی بهتر بود

و کسی هم در موردت فکر بد نمیکرد

من خیلی این حس به سراغم میاد که چرا جلو ی خودمونگرفتم و فلان کار اتفاق افتاد ولی به هر حال چیزی که شده رو دیگه نمیشه فراموش کرد منظورم اینه که ابی که ریخته رو نمیشه جمعش کرد

خلاصه این که اومدم این جا تا یه قولی به خودم بدم این که دیگه تا اون جایی که میشه خراب کاری نکنم

من باید سعیمو بکنم چون ممکنه بعد ها از این که الان تلاشمو واسه از دست دادن این حس بد نکردم از دست خودم ناراحت شم منظورم اینه که دلم بخواد خودمو بکشم

معمولا روزی ۳ ۴ بار دلم میخواد که رو زمین نبودم و ممکنه به خاطر همین دل خواستن یه روزی خودمو کشتم

ولی مگه کشتن الکیه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 15:29  توسط نگار  | 

هرشب ،

 

آب نمک ،

 

قِرقِره میکند ...!

 

گلودرد دارد،


چشمهایم ...!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:57  توسط نگار  | 

چند وقتی بود که نمینوشتم

حسش نبود  هر وقت میخواستم بنویسم یه نیرویی میگفت نه الان وقتش نیست

اره چون همه چیز تکراری بود جز یه چیز

چند شب پیش یه خواب دیدم که اصلا دلم نمیخواست ببینم

یه خواب بد

خیلی بد

خواب دیدم تو یه خونه که تا حالا توش نبودم رفتیم مهمونی  شیرین هم بود یه دفعه اون اومد و شیرین اونو بهم معرفی کرده منم مجبور شدم بهش دست بدم واسه حفظ ظاهر ...

من که ۱۷ ساله اونو میشناسم حالا واسه چی باید شیرین اونو بهم معرفی کنه ؟

یه سوال خیلی گنگه و هیچ تعبیری هم نمیتونم واسه این خواب تو ذهنم داشته باشم

و این خیلی بده که ذهنت مشغول باشه

ولی بازم تصمیم گرفته بی خیالی طی کنم من که به زودی انتقاممو میگیرم چرا انقدر ذهنمو مشغول اون بی خاصیت کنم .

اینا یه بخش کوچی کاز زندگی چند دهه ای منه که نباید بهش زیاد توجه کنم

واسه همین همیشه سعی میکنم به چیزای دیگه فکر کنم ولی چیزی جز بدبختی پیدا نمیشه که من بهش فکر کنم از بد بختی خودم گرفته تا بدبختی دیگران

اره دیشب رفته بودم بیرون که خرید عید کنم خیر سرم رفتیم تو یه مغازه که کیف کوله چرم بخرم مغازه شلووغ بود واصلا دلم نمیخواست اون تو باشم ولی خوب بالاخره بعد از دو ساعت راه رفتن و گشتن باید یه چیزیی میخریدم این چیزی نیست که میخوام بگم اصلا دلم نمیخواد به زبون بیارم یه زن چادری یه کیفو برداشته بود داشت میبرد فکر نمیکردم یه دزدی رو با چشم خودم ببینم وقتی مغازه از صدای بوق پر شد احساس میکردم من این کارو کردم

میدونید شاید بخندید ولی نمیدونم چرا همش فکر میکنم یکی به من مظنونه فکر میکنم همه بهم شک دارن ولی نمیشه این حسو از خودم دور کنم

فکر کنم یه بیماری روانیه و این که فکر کنم بتونم از خودم رهاش کنم البته به زودی ولی میتونم یعنی باید بتونم دلم نیمیخواد چند سال دیگه همه با انگشت منو نشون بدن

خلاصه این که بیچاره زنه هم نمیدونست چی کار کنه

خدایا چرا به همه پول نمیدیکه این طوری بشه؟ چرا همه یه مدل نیستن؟

خدایا خودت که میدونی ادم خوب کم پیدا میشه ادم دلرحم زیاد هست ولی ادم خوب کمه پس خودت یه کاری کن خودت میدونی که همه نمیتونم فشار فقرو تحمل کنن خودت میدونی که هر کسی یه ظرفیتی داره پس چرا میزاری یه عده واسه این که کیف دلشون میخواد لباس نو دلشون میخواد دزدی کنن؟

خدا یا خودت ما رو زیبا دوست افریدی اون وقت توقع داری ما لباس پاره یا زشت جلوی بقیه ظاهر بشیم خدایا چرا یه عدع باید پول برشون باشه گرد و خاک خونشون ولی یه عده واسه پول شخصیتشونو خورد کنن خدا خودت که میدونی این دوره زمونه کسی به کسی کمک نمیکنه پس چرا میزاری این طوری پیش بره جهان

هر چند فکرم ممکنه احمقانه باشه ولی هر چی فکر میکنم بازم اخرش میرسم به این جا که اگه اون درخت سیبه تو بهشت نبود الان هممون تو بهشت بودیم و همه یکسان بودن اون وقت کسی رفاهشون به خاطر چیزای بی خود نمیداد که بره جهنم و وقتی یه کم دیگه فکر میکنم بازم به این نتیجه میرسم که اگه ما ادم نبودیم و فرشته ی تو بودیم اون وقت دیگه انقدر بدبختی نداشتیم چون از خودمون اراده نداشتیم و این تا جایی میشه گفت خوب تر از وضعیت الانمون بود

خدا یا هر چی صلاحه من که نمیتونم بهت بگم این کارو بکن اون کارو نکن ولی اینا واقعیته تو زندگیه خیلی ها

خیلی ها هستن که خیلی راحت انسان بودنشونو پذیرفتن و راحت زندگی میکنن ولی خیلی ها هم هستن که راحت نمیتونن زندگی کنن

خدایا از بچگی هر وقت میگفتم خدا خودش چه شکلی به وجود اومده میگفتن کفر نگو نباید یه چیزایی رو ما ادما بدونیم ولی خدا جون تو خودت ما رو فضول(کنجکاو) افریدی پس چرا ما نباید یه چیزایی رو بدونیم

همین الانم که اینا رو مینویسم میدونم خیلی ها که بخونن میگن خدا فضول افریده ولی نباید همه جا فضولی کنیم

اره نباید خیلی جا ها فضولی کنیم ولی این به خودمون مربوط میشه به افرینش خودمون به وجود خودمون مربوط میشه

اینا رو گفتم که خیلی از فکرا م منو رها کنن خیلی بچگونس میدونم ولی از فکرای لوازم ارایشو ... خیلی چیزاری دیگه بهتره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 17:34  توسط نگار  | 

انگار من هر ارزویی میکنم بر عکسش میشه

دیروز دوباره اون نکبتو دیدم

شیرین هم بود و گلی اش پشت پا خالم بود دعوت کرده بود

ولی اونم بود و اخر سالی سالمو دوباره زهر کرد یکی نیست بگه اخه شیش ماه گور به گور شده بودی حالا باید زپلشک بیفتی دوباره جلو ی چشمام

خوب دیگه ........اینم یه مدلشه ولی دیروز خیلی خوب بوددیگه اصلا محلش نزاشتم دماغش حسابی سوخت  حسابی چزوندمش همین طوری ادامه میدم تا وقت انتقام برسه اون وقت دیگه نمی دوم زنده میمونه یا نه چون یه نقشه هایی تو ذهنمه که اگه شیطون گولم بزنه مطمئنا کشتمش

بهتره امروزم الکی هدر ندم به خاطر اون

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 14:3  توسط نگار  | 

امروز وبلاگو مرور کردم چند جا غلط املایی یا تایپی داشت ولی در کل نتونسته بودم اونی که میخوامو به بقیه انتقال بدم

اره من این طوریم هر کاری میکنم از یه طرف دیگه نقص دارم

خیلی وقتا میشنوم صدام میکنن ولی اونقدر جواب نمیدم تا خسته بشن باید جواب خیلی ا زکارایی که باهام میکنن رو بدن درسته دوستامن ولی وقتی بد جنس میشن و منو ناراحت میکنم دوست ندارم که قهر کنمو بزارم برم ولی فکر میکنم این بهترین تنبیه که وقتی صدات میکنن جوابشونو ندی ....هر چند مسخرس ولی تنبیه دوستیه

دو هفته دیگه تو مدرسه خیره داریم اصلا جشن اخر سال داریم و من خیلی دلم میخواست خیلی کارار رو بکنم ولی خوب خیلی  ووقتا خیلی چیزا نمیشه اونقدر انجامش نمیدی که از دستت میره

مثل همین برنامه هایی که تو ذهنم دارم

من میخوام برای خیریه یمدرسه دستبند و اویز ببافم این همه کار میکنم روزی ۴۵ دقیقه حد اقلش ولی اخرشم بچه های کلاسای دیگه با چیزایی که خودشون از بیرون خریدن میان مثل پار سال که کلاس ما خیلی زحمت کشید و تبلیغ کرد واسه خیریه ولی سووما با چند تا دستبند خیلی قشنگ کارای ما رو بی ارزش نشون دادن هر چند واسه خودمون خیلی هم با ارزش بود ولی خوب الان هم مطمئنم که ما به هیچ جا نمیرسیم

امروز یه اعلامیه با متن زیر واسه مدرسه درست کردم ولی معلم پرورشیمون برداشت تاش کرد و گفت میزارمش تو خبر نامه هر چند با دخل و تصرف به متن قشنگ و نوجوونونه ی من

اخه یه مدت روزنامه نگار بوده فکر میکنه ما ها الان همه دانشجوییم با لحن خشک و غیر جذاب مینویسه که اصلا قشنگی نداره  حالا متنمو ببینید :

سوم ریاضی ها عید امسال میدرخشند

فکر میکنیم که بیشترتون میدونید که ما عید هم باید بیاییم مدرسه ولی عیب نداره بزرگ میشیم یادمون میره شما هم بزرگ تر میشید میفهمید ما چی میگیم ...باید بیاییم حسابان بخونیم هندسه بخونیم جبر بخونیم فیزیک بخونیم تازه اینا بگذره بعد عیدم باید تا شب مدرسه بمونیم  درس بخونیم درس بخونیم درس بخونیم تا ان شا الله ان شاالله اگه خدا بخواد با معدل بالای 19 قبول بشیم  دیپلومرو بگیریم و بعد همگی بریم به جنگ کنکور .... .

اینا رو گفتم که بفهمید ما چه سختی هایی رو پیش رو داریم  ولی مهم تر ازاین حرفا ما بچه های سوم ریاضی بعد 3 سال تصمیم گرفتیم  که خودی نشون بدیم هر چند استارتمونو از اخرای پارسال زدیم ولی امسال میخواییم هم از نظر درسی بهترین باشیم قابل ذکره که همیشه بهترین بودیم و خواهیم موند هم از نظر هنری که یه سورپرایز بزرگ و یه سورپرایز یه کم بزرگ براتون داریم تو جشن اخر سال 90 که به زودی همتون میفهمید ...

خلاصه این که خواستیم خبر بدیم که زیادی ذوق مرگ نشید .....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به نظرتون قشنگ نیس؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 18:54  توسط نگار  | 

امروز یه خواب بد دیدم

شاید ترسناک نبود و خیلی شیرین بود ولی دوست نداشتم حتی تو خواب هم ببینم که اون اتفاق میفته

شاید دارم میگم که دلم نمیخواست که ببینم ولی ته دلم میخواست و گر نه الکی این خوابو نمیدیدم ولی وقتی از خواب پاشدم صبح بود بهتره که بر سخن قدیمی ها تکیه کنم و بگم خواب دم صبح تعبیر نداره یا اصلا الکیه

و گر نه من که سریع میرم تو رویا حتما تا اخر هفته همش به فکر این خوابم

خوابمو تعریف نمیکنم

خجالت میکشم راستش تا حالا فقط فکرشو میکردم و فقط یه بار واسه سر کار گذاشتن دوستم چیزی که واقعیت داشتو براش به جنبه ی شوخی تعریف کردم

و حالا با این که فکر میکردم فقط به خاطر .....که همش دلم میخواد به خوابم فکر کنم ولی از وقتی امروز صبح از خواب پا شدم به این نتیجه رسیدم شاید بیشتر از .....بوده باشه

ولی میترسم از این اتفاق خیلی هم میترسم خیلی خیلی میترسم میدونید شاید بعضی چیزا اصلا نباید به زبون بیاد ولی از این که این خوابو دیدم میترسم دلم نمیخواد  که این اتفاق بیوفته

بهتره نزارم خوابی که دیدم باعث بشه که هوایی بشم خوابم خیلی جدی بود

 

 

 

راستش از اون موضوع خواب بگذریم خیلی وقتا خوابای مسخره ای میبینم که یه دفعه و فی بداهه برای دوستام تعریف میکنم و همه میخندن

فقط کارشون مسخره کردنه فکر میکنن که ادم نمیتونه خواب مسخره ببینه درسته از این که براشون تعریف میکنم خیلی پشیمون میشم ولی نمیدونم چرا دفعه ی بعد هم باز تعریف میکننم

اینم از خواب دیدن ما کلا من با همه چیز مشکل دارم هر چی تو این وب مینویسم از بدبختیو بیچاره هر چند کوچیکو بی ارزشه که خیلی ها فکر میکنن اصلا بدبختی نیست در صورتی که چیزای کوچیک هم اگه زیاد بشن خودی نشون میدن

و این دقیقا درد منه

درسته که یه مشکل بزرگ ندارم ولی انقدر مشکلای کوچیکم زیادن که از یه مشکل بزرگ برای یه نفرم بیشتر نشون میده

 

کاش میشد مثل میوه فروشی ها از مشکلاتم کم بریزم تو کیسه ولی من کم فروش نیستم هر چی دارمو میریزم تو کیسه

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 15:42  توسط نگار  | 

امروز امتحان قلم چی داشتم

خیلی بهتر از دفعه های قبل دادم من دوباره میخوام شروع کنم به درس خوندن

از وقتی تو وبلاگ چیزایی که گیر میکنه تو دلمو باعث میشه ذهنم مشغول بشه هرچند کوچیک و بی ارزش  مینویسم خیلی راحت تر روزامو شب میکنم

دیگه کمتر به اون اتفاق فکر میکنم خیلی کمتر

نزدیک ۶ ماهه ندیدمش و این خیلی خوبه وقتی به این فکر میکنم که شیش ماهه که خیلی راحت تر از قبل و چند هفتس که خیلی خیلی راحت تر از قبل زندگی میکنم خیلی خوشحالم

کاشکی عید هم نبینمش تا راحت تر بگذره

الان همش سه هفته مونده به عید و این خیلی خوبه که چیزی از سال ۹۰ نمونده و همه چیزا میرن و تموم میشه وقتی به تقویم روی کتاب خونم که روز به روزش خط خوردنو تموم شدن نگاه میکنم یه چیزی زیر پوستم شروع به قلقلک دادنم میکنه

وقتی به این فکر میکنم که روزا خیلی زود تموم میشه هیچ وقت این روزای بد بر نمیگردن یه چیزی بهم میگه گازشو بگیر و برو تا زود تر برسی به تهش

بیخیالی طی کن

بعضی وقتا که خیلی فکر میکنم شاید دو سه ساعت اخرش به این نتیجه میرسم که نباید انقدر به این موضوع اهمیت بدم و پا میشم و خودمو سر گرم کار دیگه میکنم ولی دوباره چند روز بعد که به فکر این اتفاق میفتم دوباره از اول شروع میشه ... فحش دادن ....ناسزا گفتن ....هفت جد و ابادشو به ناکجا اباد فرستادن

و نمیدونم چرا نمیتونم این کارار رو نکنم .....

ولی در هر حال دارم به این نتیجه میرسم که میتونم اونی که میخوام بشم و هیچ چیز دست نیافتنی نیست ....

نباید برام مهم باشه که بقیه چی فکر میکنن من هیچ وقت اون طوری که خیلی ها در موردم فکر کردن در مورد کسی فکر نکردم

اره ممکنه که نتونم با هر کسی بسازم و سریع اونو از خودم دور میکنم میدونید چرا چون به نظرم باید هر کسی کسی رو برای دوستی انتخاب کنه که واقعا لایق دوستیش باشه

از اول دبیرستان تا حالا من با دو نفر قهر کردم همه میگن دبیرستانی هستی نباید قهر کنی نباید این چیزا رو بزرگ ببینی

چطوره که خودشون با یه بالای چشمت ابرویه ۱۰ سال پشت سر اون کس غیبت میکنن ولی من که وقتی کسی بهم توهین میکنه فکر میکنه که خودش کیه باهاش قطع دوستی میکنم میشم بچه؟

اونا خودشون بچن

اره من بر این معتقدم  که خیلی راحت بزارش کنار و برو کسی که لیاقت دوستی رو داره پیدا کن

 و من بالاخره اون شخصو پیدا میکنم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 13:35  توسط نگار  | 

میدونید چیه؟ این که ادما دو رون اصلا خوب نیست ..این که دادو هوارشون فقط برای کساییه که میدونن هیچ کاری نمیتونن کنن کلا چیزه مذخرفیه

اره میتونم به جرات بگم ۱۲ نفر بچه ها ی کلاسمون از ۱۵ نفر ادم ترسویین یکی فقط ادعا داره که فلانه و فلانه ولی وقتی یه چیزی پیش میاد که باید سرش وایسه ..من؟من گفتم؟ من موافق بودم چرا الکی میگی؟

اره الان بچه های کلاس اینن ادمای سست بنیاد ادمای به درد نخور همینان که جامعه رو تشکیل میدن و گند میزنن بهش

امروز یکی از بچه ها واسه ی بار اول جلوی معلم جبر و هندسه وایستاد و حرف دلشو بعد دو سال زد و کار درستی کرد باید این کارو میکرد اگه نمیکرد هیچی نبود جز همون عامل فساد جامعه

فقط یکی از بچه های کلاس از این وبلاگ خبر داره واسه همین هم من مطمئنم که اون اینا رو به کسی نمیگه

این جا میخوام بگم که واسه یه عده مهم نیست که بقیه چی بهشون میگذره اره الان یکی از بچه های کلاس باباش هیئت علمیه هر گورستونی قبول بشه صاف دانشگاه تهرانه

دو سه تا از بچه ها باباهاشون اونقدر پول دارن کهبرن خارجو اون جا راحت یه جا درس بخونن چند تا از بچه ها هم هستن که باباهاشون شرکت دارن خوب اخرش هر دوقوز ابادی هم درس بخونن بازم میرن پیش باباشون و کار میکنن یکی از بچه ها هم که اصلا فقط دیپلم براش مهمه که دیگه اینو جایز نمیدونم بگم

ولی اینو میدونم که با این اوصاف فقط سه یا چهار نفر براشون مهمه که کجا قبول بشن کجا نشن چی قبول شن چی نشن که خوب تعدادشون نسبت به ۱۵ نفر میشه گفت یک پنجمه که واسه کلاس ما چیز کمیه اون سه چهار نفر باید قربانی ادمای سست و وابسته به والدینشون بشن و دم نزنن

چرا چون اون ۳ ُ۴ نفرم میترسن از این که دهنشونو باز کنن بگن مخالفن بگن خسته شدن از این وضع

بار ها شده دلم میخواسته حالا که نمیتونم برم مستقیم بگم یه نامه بنویسم و بگم که چرا اینا رو ثبت نام کردی خانم مدیر چرا ؟فقط واسه پول ننه باباشون؟

اخه این چه وضعشه؟

چرا باید انقدر ادم بدرد نخور تو جامعه وجود داشته باشه

والا این سه چهار نفر هم به درد جامعه نمیخورن کسی که نمیتونه از یه معلمه جبر ساده حقشو بگیره به درد جامعه ی بزرگ تر هم نمیخوره نگفتم من میخورم اونا نمیخورن

تا  قبل از این که شنبه من برم و ناظممونو ببرم سر کلاس تا حق یه گه تر از گهی رو تو کلاس بزاره کف دستش همه تشویقم هم میکردن که این کارو کنم به محض این که ناظمه اومد همه لال مونی گرفتن چرا چون از ننه ی اون گه میترسن

اره من از این جور ادما بدم میاد از کسایی که خودشونو بالا میدونن ولی هیچی نیستن

از اونایی که روانین و فکر میکنن کی هستن !!!!!!!!!!!!!!!!!!

این حق منه که وقتی پول دادم تو مدرسه ی غیر انتفاعی درس میخونم چیزی که میخوام باشه

چرا هر کسو ناکسی رو ثبت نام کرده و .... اصلا اینا به کنار جامعه به این بزرگی نمیتونه این ادمای گه رو دور نگه داره اون وقت من از یه مدرسه ی بی ارزش اینو بخوام؟

واقعا که چه انتظار بی جایی !!!!

منم که فقط بلدم حرف بزنم دو سه تا حرکت کوچیک داشتم برای مشکلات کلاسمون ولی وقتی واسه ی بقیه ی بچه های کلا این چیزا مهم نیست چرا من خودمو خسته کنم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زندگی بدون فکر کردن به اینا راحت تره

الان که فکرشو میکنم بابای من نه یه شرکت داره که من با مدرک دانشگاه ازادم برم توش کار کنم نه یه استاد دانشگاس و نه پول از پارو بالا رفته داره که منو بفرسته خارج پس من چه غلطی کنم با این سهمیه های جور واجور ؟

روز به روزم که داره دانشگاه رفتن سخت تر میشه

بابا من یه چیزی میگم تو رو خدا نخندین ولی میگم

اگه یه شهید تو جوونیش مرده باشه بگیم دو تا بچه هم داشته هر کدوم از اون بچه ها هم دو تا بچه داشته باشن اگر ۴۰۰۰۰۰ شهیدم داشته باشیم همش میشه املیون ۶۰۰۰۰۰ ادمه سهمیه ای چیز ناقابلیه والا با استاد دانشگاه ها و بچه هاشون یه چیزی حدود ۲ ملیون نفر سالینه کشکی میرن دانشگاه هر چند این بچه های شهید هر سال که بزرگ نمیشن ولی من نمیدونم چرا تموم نمیشن حالا جای من تو این دانشگا ها کجاس؟

تازه المپیادی رو بکنار بزنیم که اونا هم بیشترشون فقط دو ترم اول کشش دارن

ولی به حرفام گوش نکنید همتون برای اول شدن برید کنکور بدید

اصلا هم به این که ۲۰ سالگی ممکنه گواهی نامه رانندگی بگیرین فکر نکنین

راستی یه سوال دیگه برام پیش اومده :

اگه مثلا منه نوعی ۱۹ سالگی خواستم برم خارج حالا هر جا اون وقت کسی نمیگه شما چرا گواهی نامه نداری؟اینم از زندگی ما اون یه جنبه ی شخصیش که گند زدن به زندگیم و خوشبختیم اینم جنبه ی اجتماعیش که تو کتابا میگن توکل به خدا درست میشه ولی والا درست نمیشه بلا درست نمیشه خودمون باید درستش کنیم که ما هم ۹۹ درصدمون سست بنیانیم

 

بریم گم شیم با این زندگیه گهی که داریم

والا به خدا بیشتر بچه های هم سن من به این چیزا فکر نمیکنن یا به دوست پسراشون فکر میکنن یا تو درس غرق شدن ادم میدل کم وجود داره تو همه ی رده های سنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 20:29  توسط نگار  | 

کاش خدا میگفت هر کی میخواد زندگیشو از اول شروع کنه بیاد جلو مطمئنم خیلی ها میخوان ولی من نمیخوام از اول شروع کنم بهش میگفتم از اول نه ولی از سه سال پیش رو پاک کنه تا من دوباره بسازمش مطمئنم قشنگ تر میشد

هر چند حاضر نیستم این روزا رو دوباره ببینم ولی حاضرم به خاطر چند تا مسئله دوباره از  اول شروع کنم 

اون وقت وقتی میرفتم خونه ی مامان بزرگم دیگه با دختر داییم بازی نمیکردم میرفتم کنار مامانم میشستم

وقتی بابا بزرگم مرد رو صندلی کنار اپن نمیشستم تا.......

وقتی عروسی پسر داییم بود نمیرفتم کنار عروس با لبخند وایسمو عکس بندازم ..میدونم کارم اشتباه بود

هر چند من هیچ وقت کاری نکردم که بخواد اون اتفاق بیوفته

از وقتی اون اتفاق افتاد دیگه محلش نمیزارم نمیزارم تو بحثام شرکت کنه نمیزارم باهام هم کلام بشه

با شیرین خیلی خوبم تا بفهمه که مشکل و باعث اون اتفاق خودشه نه من من با اون دشمنی دارم نه با شیرین هر چند شیرین فقط لایق اونه تا ادمش کنه و حسابشو برسه ولی اون عذاب کوچیکیه براش

منم باید عذابش بدم

طوری که نفهمه از کجا خورده ............  به زودی اون روزی که میخوام میرسه الان ۵ ماهه دارم به این مسئله فکر میکنم باید انتقام بگیرم کاری که با من کرد هیچ سگی با..............نمیکنه

کاری میکنم به واق واق بیوفته

دارم حسو انتقامو تو تمام بدم میکارم

میخوام مزه ی انتقامو بچشم درسته میگن خدا خودش میدونه باهاشون چی کار کنه ولی من تا انتقاممو نگیرم راحت نمیشم

چرا اون کارو با من کرد؟ ؟ ؟

الان دارم به موقعی که کلاس ۵ام بودم فکر میکنم رفتم خونه ی داییم شب هم خوابیدم خواب که چه عرض کنم تا صبح جیغ و داد کردیمو خونه رو رو سرمون گذاشتیم دارم به این فکر میکنم که چرا اون موقع خونه نبود؟ کجا بود؟ میخوام بدونم !!!!!!!!!!!!!!!! شایدم بود ولی من هیچ تصویری از اون روز ندارم جز جیغ داد منو گلی

درسته نباید اینا رو این جا بنویسم ولی خوب شما ها که فقط میخونیین و نمیدونین من کیم

این جا راحت ترین جاست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 16:4  توسط نگار  | 

چرا نمیتونم حرف دلمو واسه کسی بگم؟

چرا میترسم از این که کسی بشنوه چه اتفاقی برام افتاده چرا چند وقته با این که چند سال از اون اتفاق میگذزه ولی تصویرش برام پر رنگ تر میشه؟

نمیدونم باید چی کار کنم ؟

نمیدونم میتونم به کی اعتماد کنم!!!!!!!!!!!!

میخوام یکی بدونه ولی نمیدونم کی؟

نمیدونم کی برای این راز مناسبه ...............

من بچه بودم خر بودم نمیدونستم داره چه اتفاقی میوفته و از خدا هم ممنونم که نزاشت اون اتفاق بیوفته

الان که میدونم ممکن بود چه بلایی سرم بیاد تمام تنم میلرزه اون موقع اصلا نمیدونستم این حرفا یعنی چی!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی الان خوب میدونم الان هر جایی که یادم میوفته اون اتفاقو باید چشمامو ببندم و محکم فشار بدم تا از جلوی چشمم بره تا یادم بره که قرار بود چه اتفاقی برام بیوفته

چرا اون روز با مامانم رفتم خونهی داییم ؟ چرا برقا رفت؟ چرا رفتم که سیمز بازی کنم چرا دختر داییم رفت دستشویی و دیگه برنگشت ؟ چرا نزدیک بود.................؟

نمیخوام بگم میترسم از گفتنش از نوشتنش میترسم

الان که فکر میکنم اگه اون اتفاق نمیافتاد من نمیفهمیدم ممکن بود بد ترش سرم بیاد ولی نیومد یعنی خدا منو دوست داره اگه اون اتفاق میوفتاد فکر نکنم زنده بودم الان ممکن بود کسی نفهمه ولی خودمو  میکشتم

میخواستم ازش انتقام بگیرم میخواستم به یکی بگم که چه اتفاقی افتاد ولی بازم نتونستم ولی تصمیم دارم بگم ممکنه الان نه ولی به زودی میگم

نمیتونم این رازو نگه دارم باید به یکی بگم دلم میخواد اونی که زندگیمو از بین برد زندگیشو از بین ببرم ولی الان زوده ....

یکی دو سال دیگه ............... پدرشو در میارم ..........به خاک سیاه میشونمش

ممکنه الان کاری از دستم برنیاد ولی به زودی میاد .......

من بی صبرانه منتظر اون روزم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:12  توسط نگار  | 

چرا اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اخه؟ چرا مردم عوام زود گول میخورن چرا دوست دارن که گول بخورن؟

چرا خدا یه عده رو ترسو افرید ؟

چرا خدا یه عده رو با این سرنوشت شوم افرید چرا هر انسانی یه خوصوصیتی داره !!!! ترسو شجاع بی باک

هر کسی یه مدله ترس از مردن شجاع در برابر همه چیز بی باک در برابر جان دادن

چرا همه معتدل نیستن؟

من ترسو نیستم شجاع هم نیستم

از مر گ نمیترسم ولی در برابر حیوونا شجاع نیستم در برابر ارتفاع شجاع نیستم  ازش نمیترسم خودم دلم میخواد که بترسم

همه همینن همه خودشونن که میخوان بترسن ولی خودشونم نمیخوان که بترسن

نترس ترس نداره نداره نداره نداره نداره

کی گفته ترس داره که الان میشه گفت ۹۹نفر از هر ۱۰۰ نفر از بعضی چیزا میترسن

از امتحان از نمره

از بیکار شدن

از زندان رفتن

از ازاد زندگی کردن از رانندگی کردن از تنها راه رفتن تو خیابون از تنها موندن از فاش شدن حقایق

هیچ کدوم ترس نداره

ولی همه میترسن ازشوون مپرسی چرا؟  میگن : نباید بترسم؟ خوب ترس داره دیگه

میدونی من ادم مومنی نیستم میدونم نیستم ولی به نظرم یه چیز واقعیه!

اونم ترس از خدا اون دنیا خدا میگه انقدر از امتحان ریاضی ترسیدی از امتحان من ترسیدی؟

چی میخوای جوابشو بدی؟

اره اره ترسیدم؟

اون میدونه که دروغ میگی

پس نکن این کارو با خودت این کارو نکن

نگار نگار با توام با خودت این کارو نکن بازر یکی از بهترینا باشی تو همه چیز همه جا همیشه همه غبطه بخورن به موقعیتت به زندگیت دلشون بخواد جات بودن

اینا چیزاییه که همه باید بتونن ولی نمیتونن از این دنیا میرن و بعد کاری دیگه نمیتونن بکنن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 18:20  توسط نگار  | 

این نگاه ها رو دوست ندارم

روزا میگذره و من هنوز نتونستم این نگاه ها رو که ادما به ادما دارنو درک کنم

نگاه حسادت نگاه غرور

نگاه بالا دانستن

نگاه خار شمردن

از این نوع نگاه کردن خوشم نمیاد دلم نمیخواد این طوری نگام کنن

الان که مدرسه میرم نگاه های کوچیک و بی ارزشه ولی بعدها چی؟

فردا به زندگیم حسادت میکنن یا من به زندگیشون حسادت میکنم

فردا به شغلم به جایگاهم حسادت میکنن

فردا ازاین که مقنعم کچه منو کوچیک میشمرن

فردا از این که یه موفقیتی کسب میکنم یه عده منو خیلی بزرگ میدونن و یه عده میگن این که چیزی نیست ولی خودشون نمیتونن دماغشونو بکشن بالا

فردا هایی وجود داره که همه فکر میکنن من کسی نیستم تو این دنیای بزرگ

ولی نمیدونن که خودشونم هم کسی نیستن تو این دنیای بزرگ همه کوچیکن بعشی ها مثل ستاره ی قطبی همیشه هستن ولی همه کوچیکن ستارهی قطبی کوچیکه ولی همیشه دیده میشه

الان که یه بچه مدرسه ایم همه به این که یه سوال بیشتر حل میکنم حسودیشون میشه فردا از این که یه خدمتی به دنیا میکنم حسودیشون میشه

هر چند ممکنه منم به موفقیت هاشون در اینده و نمره هاشون الان حسودیم بشه

ولی از داشتن چنین حسی در خودم و اطرافم متنفرم دوست ندارم این حس وجود داشته باشه

این حسی که همه فکر میکنن خوبه باید داشته باشن و به داشتنش خیلی ها افتخار میکنن اصلا هم چیز خوبی نیست

بهتره بگم این حس ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 16:21  توسط نگار  | 

تصمیم جدید

میخوام دوباره برگردم به گذشته

دیگه نمیخوام اینطوری ادامه بدم

میخوام از زندگی لذت ببرم همون طوری که بعضی ادما لذت میبرن

میخوام موفق بشم همون طوری که خیلی ها موفق شدن

میخوام همه حسرت زندگی منو داشته باشن

همون طوری که من الان حسرت زندگی خیلی ها رو دارم

میدونم سخته ولی هیچ چیز غیر ممکن نیست.............خیلی چیزا به نظر غیر ممکن میاد ولی خیلی چیزای غیر ممکن هم ممکن میشه

پس پیش به سوی پیروزی ...................

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 10:30  توسط نگار  | 

این چه زندگی ایه من دارم

این که بعضی چیزا برام مهمه ولی دوست ندارم برام مهم باشه خیلی ازارم میده

این که بعضی چیزا دوست داشتنین ولی من نمیتونم داشته باشمشون خیلی ازارم میده

چیزای دوست داشتنی برای من یه زندگیه ارومه ولی هر کاری میکنم نمیتونم داشته باشمش

همه فکر میکنن فقط خودشون مشکل دارن بد بخت تر از اونا کسی نیست ولی هست

میدونم بیچاره تر از منم هست ولی خوب انسانم دوست دارم بهترین برای خودم باشه

دوست دارم بهترینو خودم داشته باشم

ولی بیشتر وقتا نمیشه

بیشتر وقتا نمیشه اونی که میخوایو داشته باشی

ارامش زندگیه شیرین زندگی کم دردسر

و اعضای خانوادت عین خودت باشن

من اینو دوست دارم

ولی ندارمشون

دوست دارم خانوادم مثل خودم باشن

ولی نیستن

با این که زیاد خانوادمو نمیپسندم ولی بعضی اوقات دلم میخواد کاش حداقل ممن مثل اونا باشم تا کمتر عذاب ببینم

کاش میشد منم مثل بقیه ی بچه ها باشم ولی نیستم

نباید تو حرفام از کاش استفاده کنم ولی میکنم

نمیدونم چرا ؟

ولی باید بدونم

باید بدونم دقیقا چی میخوام

میدونم ولی فکر نمیکنم بتونم داشته باشمش

دوست دارم داشته باشمش ولی خوب خیلی چیزا هست که ادم دلش میخواد داشته باشه ولی نمیتونه

ادما خیلی بدبختن که به دنیا میان

ولی نمیدونن چرا نمیخوان وجود داشتن

کمتر کسی هست که از زندگیش راضیه ولی ادما به فکر این نیستن که زندگیشونو بهتر کنن

ما ها بیشترمون حیوونیم یعنی همه حیوونن ولی بعضی ها تونستن از حیوونیتشون بیرون بیان ولی بیشتری ها هم نتونستن

ادما تا بدبختی به سراغشون میاد میگن کاش همیشه بچه میموندیم

ولی من از بچه بودن خوشم نمیاد

بچه بودن خیلی بده

کسی ادم حسابت نمیکنه

کسی به حرفات اهمیت نمیده

دوست دارم زود تر پایان عمرم فرا برسه

دوست دارم از این دنیایی که جز سختی و بدبختی چیزه دیگه نداره فرار کنم

دوست دارم اصلا وجود نداشتم

ولی همیشه دوست دارم هایی وجود داره که هیچ وقت به واقعیت تبدیل نمیشه

زندگی بدون وجود داشتن خیلی راحت تر بود ولی اون موقع هم زندگی ای نبود پس اصلا بهتر بود که وجود نداشتیم

دیروز رفتم تو محوطه ی مجتمعمون رو برفا راه رفتم لهشون کردم مثل اون موقعی که ادمایی منو له کردن باعث شدن از این دنیا متنفر بشم باعث شدن هر وقت به فکرشون میوفتم چشمامو ببندمو یه فحش تو دلم بهشون بدم مطمئنم که برفا یی هم که لهشون کردم همین حسو نسبت به من داشتن چون این توری دیر تر ذوب میشن دیر تر سبک میشن مثل ادمایی که زود روحشون رها میشه و به ازادی میرسه

از مرگ نمیترسم ولی دوست هم ندارم الان بمیرم دلم میخواد انتقاممو از اون ادمایی که لهم کردن بگیرم و بعد بمیرم با این که دوست دارم نباشم ولی ترجیح میدم بمونم و انتقاممو بگیرم

از این دنیا از این دنیای ظالم از این دنیایی که کسایی داره که ادمو له میکنن و فکر میکنن خودشون هیچ وقت له نمیشن

میشه یه روزی که بتونم اون ادما رو به سزاشون برسونم

میگن بزار به عهده ی خدا ولی من میخوام خودمم انتقام بگیرم تا دلم بشتر خنک شه

ولی من خودم میتونم کاری کنم که اون ادما از کارایی که با من کردن پشیمون بشن

زندگی رو براشون زهر میکنم مثل کاری که با من کردن حالا میبینید ای کسایی که ...باعث شدین من از دنیا متنفر بشم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 10:27  توسط نگار  | 

از مسافرت برگشتم

سلام امروز دو روز ه که از اردو ی برون شهری برگشتم

زیاد خوش نگذشت چون بچه هایی که باهاشون هم گروه بودم همش توقع داشتن که طرف مقابل یه کاری رو نکنه ولی خودشون این کارو میکردن

منم خودمو کنار کشیدم چون دوست نداشتم طرف یکیشونو بگیرم و بعد بگن چرا طرف اونو گرفتی

البته میدونید اخرش که کار از کار گذشته بود همه رفتنو با هم مشکلشونو گفتن و همه مشکلشون برطرف شد از این که با اون گروه بودم خیلی هم خوشحال بودم

چه حرفای ضد و نقیضی

هم خوشگذشت هم خوش نگذشت

ولی بچه های هم گروهیم یا هم اتاقیم خیلی هم عاقلن بعضی ها که باهشون حرف میزنی اصلا داد میزنه منطق سرشن نمیشه ولی میتونم با جرات بگم همشونو از این نظر که عاقلن دوست دارم

امسال سال اخری بود که با دبیرستان میرفتیم اردو سال دیگه باید خودمونو بکشیم تا دوقوز اباد کتون قبول شیم

انقدر سهمیه های مختلف هست که ادم میمونه جایی هم برای ما هست تو این دنیای کنکورو کنکور کشی؟

این ترم که گذشت و منم درست همون موقع که باید درس میخوندم از درس زده شدمو عین خر بی درسی زد به سرم

پایین ترین نمره ی هندسه

البته اون طور که دوستم میگفتم معلممنون گفته که پایین ترین ۱۴ بوده خوب پس من بودم دیگه

میخوام درس بخونم میخوام معدلم بالای ۱۹.۵ بشه میخوام همه بهم حسادت کنم همه دلشون بخواد جای من بودن ولی ایا میشود؟

ایا میشود که من کسی باشم که ارزویش را دارم در حالی که نیرویی درونی من را به سمت پوچی میکشاند

ایا چگونه میشود ؟

ایاچگونه میشود این روزگار بگذرد و ایا چگونه میشود روزی فرا رسد که به گذشته یخود افتخار کنم و دیگران بر ان غبطه خورند

ولی واقعا ادم اگه یکم دلش بخواد میشه

همین که اینترنت و تلویزیون نباشه من دیگه بهونه ای برای درس خوندن ندارم

هرچی رمان دارم از بهترینشون تا بد ترینشون رو کمه کم ۱۰۰ بار خوندم

دیگه ازشون زده شدم

ولی میخوام که خوب باشم میخوام بهترین باشم

ایا چگونه میشود؟

یه چیزی بگم تو دلتون بهم نخندید ولی من سر یه چیزایی استرس دارم که خیلی خنده داره

یکیشو میگم ولی تو رو خدا نخندید وقتی اینو میخونید

از مسخره شدن خیلی بدم میاد

دفتر حسابانمو تو جامیز جا گذاشتم دارم سولاشو حل میکنم ولی احساس میکنم که گم میشه ولی ۱۰۰ در صد مطئنم فردا زیر جا میز پیداش میکنم

اون وقت به این احساسم میخندم

باید این احساسارو از خودم دور کنم دوست ندارمشون

وقتی به کسی میگم و کسی حالاتمو میبینه میدونم که مسخرم میکنه تو دلش ۱۰۰درصد مطئنم

بد نگام میکنه

ولی بعدش به خودم میگم خنده ی اون هیچ ارزشی نداره یه روزی میشه که بقیه به اون میخندن

دلم سخت گرفته از این دنیا از این دنیایی که هیچ کس منو دوست نداره

مامانم دوستم داره بابام دوستم داره چون بچشونم

ولی بقیه چی؟

اونایی که من دوست دارم دوستم داشته باشن چی؟

هان؟

خوب یکی جواب بده دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا اونا دوستم ندارن؟

تقریبا مطمئنم که اگه کسی ازشون بپرسه که میخوای در اینده هم دوستش باشی میگن نه

بیشتر دوستام این طورین

دوست ۱۱ سالم داره از پیشم میره میره دو تا خیابون اون طرف تر ولی من میدونم که شاید سالی یه بارم دیگه نبینمش

اینم زندگیه من دارم هرچی فکر میکنم میبینم اون بهترین دوستمه با این که کوچیکتر از منه ولی من خیلی باهاش راحتم

خیلی دوستش دارم خیلی

چرا این احساس بد باید دقیقا امسال که برای سن من سرنوشت سازه اتفاق بیوفته ؟

الان دارم گریه میکنم

و همین الان فهمیدم که مسافرت بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم خوش گذشت

جن بازی کردیم

اعتراف بازی کردیم

اعتراف کردم که یه کیک از بقالی دزدید تا حالا به هیچ کس نگفته بودم و خیلی عذاب وجدان داشتم هر وقت یادم میوفتاد یه عالمه گریه میکردم

ولی الان راحت شدم

راحته راحت

خیلی راحت چون الان غیر خودم ۷ نفر دیگه هم میدونن و این خیلی خوبه

مجازات دزدا تو اسلام چیه؟

 

خیلی نوشتم بهتره برم مشقامو بنویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 19:27  توسط نگار  | 

اینم از اخر امتحانا

فکر میکردم این هندسه رو دیگه ۲۰ئمیشم چون من هندسم خیلی خوبه ولی نمی دونم چی شد

معلم هندسمون زنگ زد خونمون گفت ۱۴ شدی اخه این چه دنیاییه از کرچک ترین چیزا که برات مهمه تا بزرگترین چیزا هیچ کدوم بر وفق مراد نیست

دنیای بی رحمیه این دنیا

دلم میخواد دنیا یی بود که نمره ای به جز بیست توش نبود و زندگی ای به جز با نمره ی بیست توش نبود

چون وقتی همه چیز بر وفق مراد باشه خیلی سخته ولی ممکنه که بتونی نگهش داری

ولی من حتی تو بچگی هم هیچ چیز بر وفق مرادم نبود  از وقتی یادمه منتظر اومدن نی نی بودیم که قرار بود اغوش مادرمو از من بگیره و مال خودش کنه

از وقتی یادمه چیز دوست داشتنی تو زندگیم نداشتم

یه عالمه رویا دارم ولی میدونم که ۱ صدم اونا هم به حقیقت نمی پیونده اونایی که به رویاهاشون بعد ۵ یا ۶ سال میرسن فقط تو قصه هان

من نمیدونم چه شکلی ارادمو قوی کنم تا بتونم به بخش خیلی کوچیکی از رویاهام برسم هیچ سرگرمی ای ندارم تو این زندگی کوفتی دلم میخواست جرئتشو داشتمو خودمو خلاص میکردم ولی بزار دنیا روند طبیعیشو طی کنه وفتی ۲۰ سالم شد یا ۳۰ سالم شد یا ۵۰ سالم شد یا ۷۰ سالم شد بمیرم این روزا بالاخره میرن و یه عزاییل میاد میگه بیا بریم منم هر چقدر گناه داشته باشم سریع دستشو میگیرم و از این دنیای کوفتی فرار میکنم

زندگی زود میگذره ولی باید قلق طی روندشو پیدا کنی تا بتونی به اخر زندگیت تو دنیا برسی

دلم میخواد ادم مهمی بشم وقتی اسممو تو همه جا دیدن دوستام خانوادم و.....حسودیشون بشه

از این که باهام بد رفتاری کردن و جلوی خیلی ها تحقیرم کردن میسوزن از این که با سرکوباشون نذاشتن ارادمو قوی کنم و برم  به سوی رویاهام

از این که بابام هر دفعه گفتم میخوام برم منشی یه شرکت بشم تا خودم پول در بیارم و اون نذاشته فکر میکنهادم یه دفعه زپلشک میشه یه مهندس عالی رتبه ادم باید همه جا و هر محیطی رو تجربه کنه نمیتونم برم ابدارچی بشم که !

یا یه فروشنده وقتی زبانم قدرت تکلم نداره وقتی نمیتونم اونی که تو ذهنم رو با زیباترین جمله به زبان بکشم چون اونی که تو فکرمه رو نمیتونم به صورت یه جمله در ارمو بگمش

اینم از زندگی من مزخرفه ولی قابل تحمله

واسه ۷۰ سال یا کمتر قابل تحمله ولی نه بیشتر

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 20:56  توسط نگار  | 

 

میدونید وقتی به این عکس نگاه میکنم یاد چی میوفتم؟

.

.

.

یاد این که یه زمانایی دوست نداشتم کسی بهم ذول بزنه و نگاه کنه در حالی که خودش خیلی بد تر از منه وقتی اینا رو میبینم خود به خود دلم میخواد جای اینا فکر کنم

این که شاید تو دلشون میگن :

عکس نگیر دوست ندارم دیگران بد بختیمو ببینن

عکس نگیر دوست ندارم بقیه فکر کنن که من بدبختم

و دوباره یه جود دیگه میرم تو فکرشون این که مثلا میگن روزی میشه که عکسم با افتخار گرفته میشه

درسته که من الان به عنوان بدبخترین ها عکسم گرفته میشه ولی بهتون نشون میدم که روزی میشه حسرت این که تو بچگی مثل من بودید رو میکشیدید

 

 

اصلا دلم نمیخواد به اینا با چشم ترحم نگاه کنم

میدونید احساس میکنم این کار گناه داره

بیشتر از این که ازشون عکس بگیریم و پول چاپشون و منتشر شدن تو این دنیای ظالمو بدیم

بهتره همون پولو بدیم برای تحصیل و اسایش دو تا سه از همینا

اون وقت وقتی بزرگ شدن و به یه جایی رسیدن و رفتن تو مجله ها رفتن سر زبونا یه عالمه ثروتمند شدید البته نه از نوع مادی بلکه از نوع معنویش

بهتره که هر کی اینا رو میبینه و به چشم ترحم بهشون نگاه میکنه بره توبه کنه

این که دلت براشون بسوزه که نشد حرف

سعی کن حتی شده یکیشونو مثل خودت تو اسایش بزرگ کنی اون وقته که خدا خیلی دوست داره

اون وقته که کمترین غما رو تو دنیا داری چون که اونا میخوان که مثل بقیه باشن

تویی که مثل بقیه ای کاری کن که اونم مثل بقیه شه !!!!!!!!!!!!!!

میدونید اگه هر ثروت مند فقط به یه فقیر کمک کنه چی میشه؟

۸۰ درصد دنیا گلستان میشه میشه بهشت ولی حیف !!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12:33  توسط نگار  | 

زندگی بر وفق مراد نیست

شنیدم که میگن درسته که زندگی بر وفق مراد نیست ولی انسان میتونه فرمون زندگی شو بگیره دستشو و در بیشتر مواقع اگه یه راه یه طرفه نباشه هر طرف که دوست داشت بره

ولی یه انسان این کارو میتونه بکنه نه کسی که فقط اسم انسانو یدک میکشه

انسان واقعی کسیه که قوانین زندگی رو میدونه و با توجه به اون ماشین زندگیشو روشن میکنه

اونایی که به بیراهه میرسن مثل پسر بچه ها و دختر بچه هایی هستن که هنوز گواهی نامه ندارن و میشینن پشت فرمون

درسته که خیلی ارزو دارن که سوار ماشین بشن ولی هنوز وقتش نشده

هنوز یاد نگرفتن

ولی وقتی یاد بگیرن که رانندگی کنن دیگه براشون عادی میشه ممکنه که یکی دو ماهی دوست داشته باشن ولی بعد عادی میشه

زندگی هم همینه

درسته که همه دوست دارن یاد بگیرن ولی همه نمیتونن زندگی کنن چون بعضی وقتا سالها طول میکشه تا گواهی نامه زندگیتو بگیری و وقتی گرفتی که دیگه دیر شده

دیگه شوق گرفتنشو نداری

هر چند انسان یکی از ویژگی هاش اینه که از چیزی سیر نمیشه

ولی بعد یه مدت زندگی کردن هم مثل غذا خوردن میشه درسته که یه شوق درونی بهت میگه که غذا بخور ولی دیگه مثل کسی که ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰پول تالاپی افتاده تو بغلش ذوق نمیکنی

زندگی که حتی از پول هم باید با ارزش تر باشه ولی تو دنیای ما کمتر ادمی هست که زندگیشو به پول نفروشه

به ثروت نفروشه

چون ادم واقعی کم پیدا میشه

ما ۶ میلیارد نفر ادمیم ولی شاید ۱۰۰۰۰ ادم روست  حسابی هم نداشته باشیم

هستن ادمایی که ادمن ولی کمن

دوست دارم ادم باشم

مثل اون ۱۰۰۰۰ نفر

ولی ادم بودن سخته

خیلی سختی میخواد

ولی خوب چیز غیر ممکنی نیست

احساس میکنم با بقیه خیلی فرق دارم

خیلی خیلی

فرق داشتن در بیشتر موارد خیلی خوبه

ولی من این فرق داشتنو دوست ندارم این فرق داشتنی که باعث میشه کمتر کسی دوست داشته باشه

کمتر کسی پیدا بشه که مثل خودت باشه

کمتر کسی پیدا بشه درکت کنه و بخواد که درکش کنی

ولی حالا که فرق دارم دیگه نمیتونم کاری بکنم همون طور که قبلا گفتن اون چیزی که خدا بهت داده رو نمیتونی عوضش کنی

تو اگه صورتت زشته همیشه زشت میمونه با هزار تا عمل هم خوشگل نمیشه بابا عام ترین مثال :

مایکل جکسون

وقتی هیچ عملی نکرده بود از نظر من خیلی خوشگل تر بود بیشتر شبیه ادمیزاد بود

(حالا من جکسونو مثل زدم به دلیل عملای زیبایی و .... که انجام داده بود بودا )

و گر نه ادمایی که دماغشونو عمل میکنن نشون میده که اعتماد به نفس ندارن که این کارو میکنن دیگه

موهاشونو رنگ میکنن معلوم میشه اعتماد به نفس ندارن

بابا اخه اگه قرار بود موهای تو قرمز جیغ باشه و خوشگل میشدی

خوب خود خدا بهت موی قرمز میداد دیگه

من با زیبا نشان دادن اصلا مخالف نیستم

اتفاقا ارایش میکنم گوشواره های رنگو ورنگ ولباسای خیلی شیک و قشنگ میپوشم ولی مخالف این کارم اصلا یکی از کسایی که دماغشون یکم زشته منم ولی خوب اول این که از عمل میترسم بعدشم این که ادم فوقش ۷۰ سال عمر میکنه دیگه خوب وقتی رفت اون دنیا دیگه کسی به دماغ عمل کرده ی جسم طرف که نگاه نمیکنه ؟میکنه؟

من اونقدر از این مثالا تو زنگیم زدم که از اصل زندگی جا موندم داشتم میگفتم که فرق داشتن ممکنه دوست داشتنی نباشه واسه عموم ولی وقتی واسه یکی هم دوست داشتنی باشه خیلی شیرین میشه

اگه یه ادم دیگه شخصیتتو دوست داشته باشه خیلی زندگی شیرین میشه ولی وقتی همه شخصیتتو دوست داشته باشن یواش یواش مغروز میشی(در بیشتر موارد) و اون وقته که شخصیتت از هسته ی لیمو ترشم که تو سوپ میره لای دندونتو سوپ زهرت میشه هم تلخ تره

پس یاد بگیریم شخصیت تکی داشته باشیم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 14:47  توسط نگار  | 

امسال یلدا با من لج دارد

بابام تو ترافیکه تا ۸ خونه نمیرسه

و مامانم داره شال میبافه با یه کاموای مدل جدید که خیلی خرچنگ قورباغه ایه

نیکو کلاس زبانه و نگین در اتاقش بستس

و من فردا امتحان دارم ولی دوست ندارم بخونم

وقتی یلدا با من لجه منم با امتحان فردا لج میکنم کی به کیه؟

 

الان دو هفته یا یکم بیشتره که همهی نمره هام خراب میشه

خودمم دلیلشو نمیدونم

ادما این لحظاتو میگذرونن و واسه بیشترشون سخته

ولی من محل این روزگار نمیزارم تا روش کم شه و گورشو گم کنه

دلم میخواد زود تر برم دانشگاه

دلم میخواد وقتی ۲۵ سالم شد بمیرم

دوست ندارم چروک پیری رو صورتم داشته باشم

دوست ندارم همه بگن داره پیر میشه

دوست ندارم برام دلسوزی کنن

وقتی ادم ۲۶ سالش میشه

اونایی که قدیمی فکر میکنن میگن ترشید و حتما یه عیبی داره

اونایی که روشن فکر ترن و با سواد ترن میگن داره همه چیشو فدای درس میکنه

بیش از ۸۰ درصد مردم فکر میکنن ادم ازدواج نکنه یه عیبی داره

وقتی به این فکر میکنم دلم میخواد همون موقع برم و خودمو از بالاپشت بوم پرت کنم پایین

میدونید چه لذتی داره پرت شد از ارتفاع؟

وقتی تو شهر بازی خودتو از رو تشک بادی ها پرت میکنی یه لذتی داره که من یکی حاضرم دنیامو بدم و همیشه تو اون لذت باشم

کاش میشد خود ادما انتخاب کنن که کی بمیرن واون وقت من همین الانو انتخاب میکردم

زندگیم پوچه 

دوست داشتنی نیست

میدونید امروز یه جایی خوندم که ادمی ادمه که زنگیشو بر پایه ی کاش بنا نکنه

بنا به این جمله یعنی من ادم نیستم

اینم خودش حرفیه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 19:27  توسط نگار  | 

چرا هندونه

سلام

چرا هندونه رو شب یلدا میخورن

اصلا قدیمی ها که دستشویی هاشون تو حیاط بود چه شکلی هندونه میخوردن و نصف شبی اول زمستون تو سوزو سرما میرفتن دستشویی؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

امروز وقتی خواستم برم مدرسه ماهو تو اسمون دیدم با خودم گفتم دیگه هوا صبح ها از این که هست تاریک تر نمیشه

ماه خیلی قشنگ بود تا خود مدرسه از پشت شیشه ماهو نگاه میکردم

امروز یلداست

همون روزی که بد ترین روز سال

میدونید چرا؟

چون من تنهام

و خیلی های دیگه هم تنهاند

زمستون سرده

و سردی و بی روحی با خودش میاره

درسته میگن با وجود سرما سعی کنید گرماتونو از دست ندید

ولی خوب بعضی ها نمیتونن

نمیتونن وقتی همه چیز سرده اونا گرم باشن

و یا بر عکس

سرد بودن بعضی وقتا واسه ما ادما خوبه

ولی نه همیشه

باید یه روز گرم باشیم یه روز سرد

شب یلدا گرم باشم بعد ۹۰ روز سرد باشیم بعد یکم گرم شیم و تو اردیبهشت دمای تعادلی برای خودمون تعیین کنیم

و سعی کنیم تابستونا جلوی کولر باشیم تا زیادی گرم نشیم

اخه بیشتر ادما بی جنبند

وقتی گرم شن دیگه نمیشه جلوشونو گرفت

هر ادمی تو یه چیزی بی جنبس

یسری تو رقصیدن یه سری تو خوردن

یه سری تو نوشیدن

یه سری تو درس خوندن

و یه سری توخوابیدن و .....

حالا من اینا رو مثال زدم ولی بالاخره هر کس تو یه چیزی بی جنبس

البته بیجنبه بیشتر یه کلمه ی محاوره ایه

ولی خوب هر کسی یه کاری رو که دوست داره رو یا تسکینش میده رو زیاد از حد انجام میدن

مثلا تو شوخی پذرفتن هم خیلی ها بی جنبند

میخوام به خودم یه قولی بدم

:

تو کمتر چیزی تو زندگیم بی جنبه باشم

میخوام معمولی باشم

ولی معمولی بودن مال کتابس تو نوشته ی قبلیم هم گفتم

یه عالمه هم گفتم ولی باید اعتراف کنم که شاید بتونیم جز یک هزارم هایی باشیم که معمولیند

ولی خیلی سخته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:5  توسط نگار  | 

چرا ساختمت

یه وبلاگ داشتم و دارم

دو ساله که دارم

دوستش دارم

ولی خوب چند وقتیه که دلم میخواد بقیه نوشته های شخصیمو بخونن

چه بهتر که اون کسا منو نشناسن

منظورم اینه که فقط بخونن و بدونن ادما مختلفن یه سری خیلی شادن یه سری خیلی غمگین

و هر دوش بده

ادم باید نرمال باشه

اخه مگه دنیا میزاره که ادم نرمال باشه؟

اون مال کتابای روانشناسیه که ادم باید نرمال باشه

و گر نه هیچ کدوم از ادما نرمال نیستن

با جرئت میگم هیچ کدوم نرمال نیستن

راست میگید یکی رو نام ببرید

وقتی میگم کسی نرمال نیست یعنی نیست

اگه قرار بود نرمال باشیم که انسان نمیشدیم

هممون مشکل روحی و جسمی داریم

کسی نیست که نقص عضو نداشته باشه  یکی کوتاه یکی زیادی بلنده یکی ناخوناش کج و موجه یکی دماغش زیادی گندس یکی زیر چشماش گوده یکی دندوناش کجه یکی بدنش خیلی مو داره یکی چشماش تو رفتس و به صورتش نمیاد

کسی نیست که مشکل روانی نداشته باشه یکی خودخواهه یکی دیونس یکی عاشقه یکی فکر میکنه از همه بهتره یکی فکر میکنه از همه بدتره یکی فکر میکنه فقط اون تو این دنیاسو بقیه برای خدمت به اون یکی پول دوست داره یکی کثیفی رو دوست داره یکی زیادی وسواس داره

همه ی اینا یه نوع بیماری روانیه

 

هممون داریم

دونه دونه ی بچه های مدرسمون

بعضی وقتا تو ناهار خوردی مدرسه یه گوشه که هستم وقتی به بقیه نگاه میکنم

میبینم که با من فرق دارم با بغل دستیش فرق داره و طرز حرف زدنش و رفتاراش مال هر کی یه نقصی داره

یکی اونقدر کیلیپسشو بالامیزنه که قدش بلند شه یکی اونقدر موهاشو سفت میبنده که اخر سر کچلی میگیره همه ی اینا منشا روانی داره اخه ادم نرمال دیوانس بخواد خودشو کچل کنه یا به خاطر قدش موهاشو زیادی بالا ببنده در صورتی که حتما خدا دلش خواسته که اون کوتاه باشه

یا یکی استین دستشو دائم میده بالا میخواد ادای لاتا رو در اره یکی ابروش دائم بالاس

یکی فکر میکنه از دماغ فیل افتاده و خیلی چیزای دیگه حتی یکی فکر میکنه که فقط طرز فکر اون درسته

 

ولی بعضی ها فکر میکنن این نقصا رو ندارن

که در اون صورت به نظر من اونا بزرگت ترین مشکل روانی رو دارن و هیچ روان پزشکی هم نمیتونه کمکش کنه

بعضی ها واسه این به دنیا میان که بد باشن

نمیشه قاعدشو عوض کرد یعنی نمیشه کسی که قراره بد شه یه دفعه خوب شه

تو داستانا میبینیم که ادمای بد بعضی وقتا اخر کاری خوب میشن ولی خوب ۹۹٪مواقع این اتفاق فقط تو داستاناس

وقتی به دنیا میای و میری تو یه خانواده همون لحظه معلوم میشه که بد ی یا خوبی البته به خانواده بستگی نداره به این که چه روحیاتی داری بستگی داره ممکنه یکی تو یه خانواده یبد خوب باشه

 

تازه بد بودن و خوب بودن هم خودش یه مشکله ادم باید نرمال باشه و باز بر میگرده به همون چرخه

بعضی جاها ادم باید خوب باشه بعضی جاها بد این قانون زندگیه

شاید دلت بخواد که تو یه خانواده ی خیلی پول دار به دنیا بیای ولی وقتی به دنیا اومدی دیگه بالا بری پایین بیای نمیتونی تو یه خانواده ی پول دار به دنیا بیای ادما یه بار بدنیا میان و یه بار میمیرن ولی من هنوز موندم زندگی جاودانه ی قیامتم انقدر روزای تکراری داره؟

از تکراری بودن بدم میاد

از این که هر روز ساعت ۶ و بیست دقیقه پا شم و ساعت ۳و ۱۰ دقیقه برگردم خونده و استراحت کنم و شب بشه و ساعت ۱۰ و نیم بخوابم و دوباره فردا شه بدم میاد دلم نمیخواد این روزا تکرار شن

با خودم خیلی نقشه ها برای اینده میکشم ولی شاید ۹۹٪ رو نتونم اجرا کنم

میدونید بیشتر خواسته های ادما لحظه ایه

و لحظه ی بعد نمیخوادش

ادما میتونن چندین مدل زندگی کنن ولی اخرش همه میرسن به جاودانگی همونی که تو کتابای دینیمون مینویسه

یکی جاودانگی بد و یکی خوب

جاودانگی انسان خیلی بده شاید من دلم نخواد جاودانه باشم

بعضی وقتا خودمو تو مرده شور خونه تصور میکنم

و میگم کاش واقعا اون جا اخر خط بود

تو فیلما نشون میدن یکی رو که میخوان بکشن التماس میکنه  که زنگی کنه در صورتی که بیشترمون میدونیم که جاودانه ایم

به نظر من این بی معنیه

جاودانگی هیچم خوب نیست

چون ادما فقط میخوان جاودانه باشم

و واسشون مهم نیست که جاودانه ی خوب باشن یا بد

خوب چه فایده داره که ادم جاودانگی رو بخواد و بد باشه

پس یا بد باشو جاودانه نباش یا جاودانه باشو خوب باش

که رسیدن به هر دوش خیلی سخته

این که ادم بدی باشی خیلی سخته

و این که خوب باشی هم سخته

ولی من دلم میخواد معمولی باشم و جاودانه نباشم

ولی نرمال بودن و معمولی بودن مال کتاباس

چرا خدا نخواست که ما خودمون انتخاب کنیم که میخواییم زندگی کنیم یا نه

اون وقت ما این ادما رو که دارن جور های مختلف زجر میکشیدنو میدیدیم و هیچ وقت دنیا رو انتخاب نمیکردیم

مثل یه عروسک که هیچ وقت از جاش بیرون نیومد تا اخر عمرش تو جعبه موندو بعدشم جز خاک شدو از بین رفت

چرا خدا همه چیزو جاودانه کرده

اتم به وجود نمیاد و از بین نمیره

حتی به نظر من شکافت هستی هم اتمو از بین نمیبره

یه مدل دیگش میکنن

انرژیش میکنه

ولی از بینش نمیبره

ما میمیریم

خاک میشیم و روح

مرگ مثل الکه جسم ازش میریزه و روح باقی میمونه

 

روحمون جاودانه میشه

جسممونم جاودانه میشه

باکتری ها میخورنش

جسممنون میشه جسم باکتری با کتری میمیره و غذای دیگر باکتری ها میشه

خاک با باد از جاش بلند میشه میره یه جای دیگه

مثل انسان میمیره میره یه دنیای دیگه

و این که همه چیز جاودانس رو دوست ندارم

چرا خاک نباید تصمیم بگیره که دوست داره جاودانه باشه یا نه؟

با این وجود شما هنوزم میخوایید جاودانه باشید؟

چرا حس جاودانگیتونو خاموش نمی کنید ؟

این طوری راحت تر زندگی میکنید

چون بیشتر ادما میخوان فقط جاودانه باشن واسشون فرقی نداره جاودانگیشون چه مدلی باشه

من پیر مرد پیر زنایی میشناسم که موقع مرگشون میخواستن فرار کنن دلشون میخواست جاودانگیشون تو دنیا باشه

ولی خبر نداشتن که اون دنیا جاودانگی خیلی قشنگتره اگه خوب میبودن

خودشونم میدونن که تو چه بد مخمصه ای افتادن واسه همین فرار میکنن

بیایید واسه زندگیمون یه تصمیم جدی بگیریم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 16:11  توسط نگار  |